تبليغاتX
کریمه اهل بیت
مقام علمي حضرت معصومه (س)

 حضرت معصومه (س) از جمله بانوان گرانقدر و والا مقام جهان تشيع است و مقام علمي بلندي دارد. نقل شده که روزي جمعي از شيعيان، به قصد ديدار حضرت موسي بن جعفر (ع) و پرسيدن پرسش هايي از ايشان، به مدينه منوره مشرف شدند. چون امام کاظم (ع) در مسافرت بود، پرسش هاي خود را به حضرت معصومه (س) که در آن هنگام کودکي خردسال بيش نبود، تحويل دادند. فرداي آن روز براي بار ديگر به منزل امام رفتند، ولي هنوز ايشان از سفر برنگشته بود. پس به ناچار، پرسش هاي خود را باز خواستند تا در مسافرت بعدي به خدمت امام برسند، غافل از اين که حضرت معصومه (س) جواب پرسش ها را نگاشته است. وقتي پاسخ ها را ملاحظه کردند، بسيار خوشحال شدند و پس از سپاسگزاري فراوان، شهر مدينه را ترک گفتند. از قضاي روزگار در بين راه با امام موسي بن جعفر (ع) مواجه شده، ماجراي خويش را باز گفتند. وقتي امام پاسخ پرسش ها را مطالعه کردند، سه بار فرمود: پدرش فدايش.

+ نوشته شده توسط عظیم جان ابادی در چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387 و ساعت 17:43 |
مظهر فضايل

 حضرت فاطمه معصومه (س) مظهر فضايل و مقامات است. روايات معصومان (ع) فضيلت ها و مقامات بلندي را به آن حضرت نسبت مي دهد. امام صادق (ع) در اين باره مي فرمايند: ?آگاه باشيد که براي خدا حرمي است و آن مکه است؛ و براي پيامبر خدا حرمي است و آن مدينه است. و براي اميرمؤمنان حرمي است و آن کوفه است. بدانيد که حرم من و فرزندانم بعد از من، قم است. آگاه باشيد که قم، کوفه کوچک ماست، بدانيد بهشت هشت دروازه دارد که سه تاي آن ها به سوي قم است. بانويي از فرزندان من به نام فاطمه، دختر موسي، در آن جا رحلت مي کند که با شفاعت او، همه شيعيان ما وارد بهشت  مي شوند.?

+ نوشته شده توسط عظیم جان ابادی در چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387 و ساعت 17:40 |
حضرت فاطمه معصومه (س) در روز اول ذيقعده سال 173 هجري، در شهر مدينه چشم به جهان گشود. اين بانوي بزرگوار، از همان آغاز، در محيطي پرورش يافت که پدر و مادر و فرزندان، همه به فضايل اخلاقي آراسته بودند. عبادت و زهد، پارسايي و تقوا، راستگويي و بردباري، استقامت در برابر ناملايمات، بخشندگي و پاکدامني و نيز ياد خدا، از صفات برجسته اين خاندان پاک سيرت و نيکو سرشت به شمار مي رفت. پدران اين خاندان، همه برگزيدگان و پيشوايان هدايت، گوهرهاي تابناک امامت و سکان داران کشتي انسانيت بودند.

 

سرچشمه دانش

 حضرت معصومه (س) در خانداني که سرچشمه علم و تقوا و فضايل اخلاقي بود، پرورش يافت. پس از آنکه پدر بزرگوار آن بانوي گرامي به شهادت رسيد، فرزند ارجمند آن امام، يعني حضرت رضا (ع) عهده دار امر تعليم و تربيت خواهران و برادران خود شد و مخارج آنان را نيز بر عهده گرفت. در اثر توجهات زياد آن حضرت، هر يک از فرزندان امام کاظم (ع) به مقامي والا دست يافتند و زبانزد همگان گشتند. ابن صباغ ملکي در اين باره ميگويد: ?هر يک از فرزندان ابي الحسن موسي معروف به کاظم، فضيلتي مشهور دارد?. بدون ترديد بعد از حضرت رضا (ع) در ميان فرزندان امام کاظم (ع)، حضرت معصومه (س) از نظر علمي و اخلاقي، والامقام ترين آنان است. اين حقيقت از اسامي، لقب ها، تعريف ها و توصيفاتي که ائمه اطهار (ع) از ايشان نموده اند، آشکار است و اين حقيقت روشن مي سازد که ايشان نيز چون حضرت زينب (س) ?عالمه غير معلمه? بوده است.

+ نوشته شده توسط عظیم جان ابادی در چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387 و ساعت 17:39 |
شفای طلبه جوان نخجوانی
حضرت آیت الله مكارم شیرازی (دام ظله) می‌فرماید: بعد از فروپاشی شوروی سابق و آزاد شدن جمهوری‌های مسلمان‌نشین (و از آن جمله جمهوری نخجوان) مردم شیعه نخجوان تقاضا كردند، كه عده‌ای از جوانان خود را به حوزه علیمه قم بفرستند تا برای تبلیغ در آن منطقه تربیت شوند. مقدمات كار فراهم شد و استقبال عجیبی از این امر به عمل آمد. از بین (سیصد نفر داوطلب) پنجاه نفری كه معدل بالایی داشتند و جامع‌ترین آنها بودند برای اعزام به حوزه علمیه قم انتخاب شدند. در این میان جوانی - كه با داشتن معدل بالا، به سبب اشكالی كه در یكی از چشمانش وجود داشت انتخاب نشده بود - با اصرار فراوان پدر ایشان، مسوول مربوطه ناچار از قبول ایشان شد، ولی هنگام فیلمبرداری از مراسم بدرقه از این كاروان علمی، مسوول فیلمبرداری دوربین را روی چشم معیوب این جوان متمركز كرده و تصویر برجسته‌ای از آن را به نمایش گذاشت. جوان با دیدن این منظره بسیار ناراحت و دل شكسته می‌شود.

وقتی كاروان به قم رسید و در مدرسه مربوطه ساكن شدند این جوان به حرم مشرف شده و با اخلاص تمام متوسل به حضرت می‌شود، و در همان حال خوابش می‌برد. در خـــــواب عوالمی را مشاهده كرده و بعد از بیداری می‌بیند چشمش سالم و بی عیب است.

او بعد از شفا یافتن به مدرسه برمی‌گردد، دوستان او با مشاهده این كرامت و امر معجزه آسا، دسته جمعی به حرم حضرت معصومه علیهاالسلام مشرف شده و ساعت‌ها مشغول دعا و توسل می‌شوند. وقتی این خبر به نخجوان می‌رسد آنها مصرانه خواهان این می‌شوند كه این جوان بعد از شفا یافتن و سلامتی چشمش به آنجا برگردد كه باعث بیداری و هدایت دیگران و استحكام عقیده مسلمین گردد.(3)

+ نوشته شده توسط عظیم جان ابادی در چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387 و ساعت 17:32 |
عنایت حضرت معصومه علیهاالسلام به زائر برادر

آقای شیخ عبدالله موسیانی نقل می‌كند: كه ما عازم مشهد مقدس بودیم در حالی كه در آنجا به جهت جمعیت زیاد زوار، منزل به سختی پیدا می‌شد. من با اطلاع از این جهت به حرم حضرت معصومه علیهاالسلام مشرف شدم و خیلی خودمانی گفتم: بی‌بی جان ما عازم زیارت برادر شماییم، خودتان عنایتی بفرمایید. ما عازم مشهد شدیم، دیدیم منزل بسیار كمیاب است نزدیك حرم از تاكسی پیاده شدیم، ناگهان دیدم جوانی از داخل كوچه به طرف من آمد و به من گفت: منزل می‌خواهید؟ گفتم: بله، گفت دنبال من بیا با او رفتم مرا داخل خانه‌اش برد، اطاف بزرگ و خوبی را به ما داد، ما وقتی در آنجا مشغول جابجایی وسایل بودیم، خانم ایشان ما را برای ناهار دعوت كرد، بعد از تشرف به حرم و زیارت و نماز، ناهار را با آنها خوردیم.

صبح روز بعد، خانم از ما سوال كرد: شما چند روز در اینجا هستید؟ گفتم ده روز. گفت ما به تهران می‌رویم، این كلید خانه، هر وقت كه خواستید بروید، كلید را بدهید به همسایه ما آقای رضوی (یا رضوانی).

گفتم كرایه منزل چه می‌شود؟ گفت ما صحبت آن را كرده‌ایم.

ما خیال كردیم مقصود ایشان صحبت درباره كرایه است با آقایی كه بنا شد كلید را به او بدهیم. چند روزی گذشت كسی آمد در خانه و گفت: من رضوی (یا رضوانی) هستم، شما هر وقت كه خواستید به قم بروید، كلید را پشت آینه داخل اطاق بگذارید و در منزل را ببندید و بروید.

گفتیم: كرایه چه می‌شود؟ گفت درباره كرایه با من صحبتی نكردند. ده روز ما تمام شد، خواستیم برگردیم، دیدیم بلیط ماشین را باید چند روز پیش تهیه می‌كردیم و الان تهیه بلیط امكان ندارد، خیلی ناراحت بودیم كه من از صاحب ماشینی(كه در نزدیك منزل ما، ماشین خودش را پارك می‌كرد و در مسیر "تهران- مشهد" مسافر جا به جا می‌كرد) خواستم ما را هم با خودش تا تهران ببرد. او گفت: من فردا حركت نمی‌كنم ولی فردا شما را به قم می‌فرستم؛ فردا ما را تا گاراژ ماشین برد و رفت به مسوول دفتر گفت: اینها از ما هستند و می خواهند به قم بروند، او هم موافقت كرد و در بهترین جای ماشین به ما تعداد صندلی مورد نیازمان را داد و ناباورانه "حضرت معصومه" وسیله برگشت‌مان را هم مانند "منزل در مشهد" فراهم كرد

+ نوشته شده توسط عظیم جان ابادی در چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387 و ساعت 17:32 |
عنایت حضرت به زوار مرقدش
آقای شیخ عبدالله موسیانی نقل كردند از حضرت آیة الله مرعشی نجفی: كه شب زمستانی بود كه من دچار بی خوابی شدم؛ خواستم حرم بروم، دیدم بی موقع است، آمدم خوابیدم و دست خود را زیر سرم گذاشتم كه اگر خوابم برد خواب نمانم، در عالم خواب دیدم خانمی وارد اطاق شد «كه قیافه او را به خوبی دیدم ولی آن را توصیف نمی‌كنم» به من فرمود: سید شهاب! بلند شو و به حرم برو؛ عده‌ای از زوار من پشت در حرم از سرما هلاك می‌شوند، آنها را نجات بده.

ایشان می‌فرماید: من به طرف حرم راه افتادم، دیدم پشت در شمالی حرم (طرف میدان آستانه)عده‌ای زوار اهل پاكستان یا هندوستان(با آن لباس‌های مخصوص خودشان) در اثر سردی هوا پشت در حرم دارند به خود می‌لرزند، در را زدم، حاج آقا حبیب (كه جزء خدام حضرت بود) با اصرار من در را باز كرد، من از مقابل و آنها هم پشت سر من وارد حرم شدند و آنها در كنار ضریح آن حضرت مشغول زیارت و عرض ادب بودند؛ من هم آب خواستم و برای نماز شب و تهجد وضو ساختم.

+ نوشته شده توسط عظیم جان ابادی در چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387 و ساعت 17:30 |
 جلال و جبروت فاطمه زهرا علیها السلام
آقای شیخ عبدالله موسیانی (ایشان از شاگردان آیة الله مرعشی(ره) بودند)نقل فرمودند به این كه حضرت آیة الله مرعشی نجفی به طلاب می‌فرمود: علت آمدن من به قم این بود كه پدرم سیدمحمود مرعشی نجفی (كه از زهاد و عباد معروف بود) چهل شب در حرم حضرت امیر علیه السلام بیتوته نمود كه آن حضرت را ببنید، شبی در (حال مكاشفه) حضرت را دیده بود كه به ایشان می‌فرماید: سید محمود چه می‌خواهی؟ عرض می‌كند: می‌خواهم بدانم قبر فاطمه زهراء علیهاالسلام كجاست؟ تا آن را زیارت كنم.

حضرت فرموده بود: من كه نمی‌توانم «بر خلاف وصیت آن حضرت»، قبر او را آشکار كنم. عرض كرد: پس من هنگام زیارت چه كنم؟ حضرت فرمود: خدا جلال و جبروت حضرت فاطمه علیهاالسلام را به فاطمه علیهاالسلام عنایت فرموده است، هر كس بخواهد ثواب زیارت حضرت زهرا علیهاالسلام را درك كند به زیارت فاطمه معصومه علیهاالسلام برود.

آیة الله مرعشی می‌فرمودند: پدرم مرا سفارش می‌كرد كه من قادر به زیارت ایشان نیستم اما تو به زیارت آن حضرت برو، لذا من به خاطر همین سفارش، برای زیارت فاطمه معصومه علیهاالسلام و ثامن الائمه علیه‌السلام آمدم و به اصرار موسس حوزه علمیه قم، حضرت آیة الله حائری در قم ماندگار شدم.

آیة الله مرعشی در آن زمان فرمودند: شصت سال است كه هر روز من اول زائـــر حضرتم.

+ نوشته شده توسط عظیم جان ابادی در چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387 و ساعت 17:29 |
كراماتی به نقل از آیت الله العظمی اراكی(ره)
ایشان درباره خودشان فرمودند: دستم باد می‌كرد و پوست آن ترك برمی‌داشت به طوری كه نمی‌توانستم وضو بگیرم و ناچار بودم برای نماز تیمم كنم و معالجات هم بی اثر بود تا این كه به حضرت معصومه علیهاالسلام متوسل شدم و به من الهام شد كه دستكش به دست كنم، همین كار را كردم، دستم خوب شد.

ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط عظیم جان ابادی در چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387 و ساعت 17:23 |
اجمالى از زندگى كریمه اهل بیت علیهم السلام

نام و لقب مبارك
نام شریف آن بزرگوار فاطمه و القاب ایشان «معصومه»، «ستى»، و «فاطمه كبرى» است. پدرش حضرت موسى بن جعفر علیهماالسلام و مادرش نجمه خاتون مادر حضرت رضا علیه السلام است. 

از ولادت تا هجرت

آن حضرت اول ذى القعده سال 173هـ.ق در مدینه منوره به دنیا آمدند. و در سن 28 سالگى در روز دهم(1)  یا دوازدهم(2) ربیع الثانى سال 201هـ.ق در شهر قم از دنیا رفتند.


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط عظیم جان ابادی در چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387 و ساعت 17:19 |

 

تصاویری ویژه وفات حضرت معصومه س

+ نوشته شده توسط عظیم جان ابادی در چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387 و ساعت 17:9 |
بانوى حرم كبریا

 


منت ز بخت دارم و نصرت ز كردگار
كافكند در دیار قمم روزگار، بار 
خوش بار یافتم به حریمى كه جبرئیل
بى‏اذن خادمان به حریمش نجسته بار 
این بارگاه بضعه باب الحوائج است
كز وى رواست، حاجت مخلوق روزگار 
این پیشگاه فاطمه بنت موسى است
كز بعد فاطمه به زنان دارد افتخار 
خارى اگر خلد به كف پاى زائرش گیرد
ملك، به سوزن مژگان، ز پاش خار 
دختر بدین جلال، نپرورده مام دهر
دختر بدین مقام، نیاورده روزگار 
چشم فلك ندیده و نشنیده گوش دهر
دختر بدین جلالت و بانو بدین وقار 
اى بانوى بلند مقام فلك جناب
اى  خانم  رفیع   مكان   بزرگوار 
هم دختر امامى و هم خواهر امام
هم عمه امامى  و هم نور هشت و چار 
تنها نه چشم من به در توست منتظر
چشم دو عالم است ‏بر این در، به انتظار 
اى والى ولایت عصمت! به عصمتت
چشم  كرم   ز بنده این  آستان،  مدار 
مسكین «طرب‏» ز درگه لطفت كجا رود؟   
امیدوار  بر  توام،  امید   من    بر آر 
طرب اصطهباناتى


 

+ نوشته شده توسط عظیم جان ابادی در چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387 و ساعت 17:6 |
در سایه ضریح کریمه اهل بیت

خادمان فاطمى كه سالها در گرد ضریح فاطمه معصومه علیها السلام در حال طوافند، پروانگان‏عاشقى هستند كه گاه خاطرات پنجاه سال عشق و زیارت از عالمان و عارفان و شیفتگان‏ اهل بیت علیهم السلام را در نهانخانه دل به امانت نگاه داشته‏اند و بیم آن مى‏رود كه این‏ خاطرات پاك در گذر ایام به فراموشى سپرده شود. پس برآن شدیم تا خاطره‏هاى چند تن از سایه ‏نشینان ضریح ‏دختر موسى بن‏ جعفرعلیهم السلام را تقدیمتان كنیم.

 


- على اكبر اجاقى
یکی از خادمان حرم منوراست وی خاطرات خود را اینگونه آغازمی کند : اهل قریه (ینگى قلعه) شهرستان ساوه هستم. 29 سال است ‏خادم ‏حرم حضرت معصومه(س) هستم. آخرین پسر خانواده بودم. پدرم فوت كرده بود و زمان سربازى رفتنم رسیده بود. دلم نمى‏خواست ‏به سربازى بروم. شنیده بودم ‏سربازها را اذیت مى‏كنند و به آنها فحش مى‏دهند. خیلى ناراحت‏ بودم. آمدم قم منزل برادرم یك روز رفتم حرم حضرت معصومه(س) ده تومان نذر كردم و درضریح انداختم و با التماس گفتم: «بى بى! تو رو به حق مادرت منو از این‏ سربازى رفتن نجات بده.» چند روز بعد به ساوه برگشتم. قرعه كشى كرده بودند ومن معاف شده بودم. 150 تومان دادم و برگه معافى را گرفتم. دوباره به قم ‏آمدم. خبر معاف شدنم را به برادرم دادم.
بعد براى زیارت به حرم بى بى رفتم. درآنجا على اكبر صفرى یكى از اقوام‏ را كه خادم حرم بود دیدم. پیش او رفتم و سلام و احوالپرسى كردیم. از من پرسید:دلت مى‏خواد در حرم حضرت معصومه(س) استخدام بشى؟

 گفتم: من كجا، حرم حضرت معصومه(س) كجا؟

گفت: همراه من بیا دو دل نباش! آقاى صفرى دست مرا گرفت و به اتاق خدام مسجد بالاسر برد. در آنجا مرا به آقاى حسین مسعودى، معاون تولیت كه اهل مشهد بود، معرفى كرد. آقاى مسعودى اسم مرا در دفتر نوشت و گفت: تو استخدام شدى. حالا برو پرونده تشكیل بده بعد بیا دم در نگهبانى. گفتم:

الان مادرم دهاته. گریه و زارى مى‏كنه. باید برم اونو ببینم! پاسخ داد خیلى خوب تواستخدام هستى. من یه ماه بهت مرخصى مى‏دم.  برو مادرت را ببین و برگرد.

رفتم دهات. مادرم تا منو دید گفت: على اكبر از سربازى فرار كردى؟

گفتم: نه معاف شدم. یك ماه در ولایت ‏بودم. ازدواج كردم. همه فهمیده بودند در حرم حضرت معصومه (س) ‏استخدام شده‏ام. یكبار خانمم گفت:

نرو قم. اینجا بمون. كشاورزى كن یك روز شخصى آمد و گفت: آقاى صفرى مرا فرستاده و گفته بهت ‏بگم چرا نمى‏آیى؟ مرخصى یك ماهت تموم شده. اگه نمى‏خواى بیایى، خودت بیا اینجا بگو. من نمى‏تونم به جاى تو بگم منصرف شده.

آمدم قم. رفتم حرم. مى‏خواستم بگم منصرف شدم. اما زبانم نچرخید دلم نیامد. گفتم: آمدم سركار.

آنها هم به من لباس دادند و گفتند برو دم در كوچه حرم نگهبانى بده! الان‏29سال از اولین روزى كه نگهبانى دادم مى‏گذرد. از این سالها خاطرات زیادى دارم.

اولین بار با مرحوم حضرت آیة الله نجفى مرعشى (ره) آشنا شدم. ما معمولا نگهبان شب بودیم. در حرم را باز مى‏كردیم و مى‏بستیم. در حرم را كه بازمى‏كردیم؛ اولین كسى كه وارد مى‏شد آیة الله نجفى بود. ایشان از نظر تقوى ‏نمونه بودند.

روزی ایشان نگاهشان را به من دوختند و فرمودند:

«شما جوان هستید. وقتى در حرم مى‏خواهید جارو كنید، یك نیت هم بكنید وبگویید: یا فاطمه معصومه این جارو را براى رضاى شما مى‏كشم این نیت را كه ‏كردید حضرت معصومه به شما علاقه پیدا مى‏كند. هر چه قدر كه مى‏توانید بیشترجارو كنید و نیت هم بكنید. من خودم هر وقت گرفتارى داشته باشم مى‏آیم اینجا.  شما هم باید اینطور باشید.»

 

 

شفا یافتن مرد فلج
یك نفر مشهدى بود، كارمند مخابرات وقتى آمد به حرم سوار چرخ ویلچر بود و وقتى مى‏خواست ‏برود با پاهاى خودش حركت مى‏كرد. چرخ ویلچر را هم به آستانه داد. او مى‏گفت:
كنار ضریح حضرت رضا(ع) خوابم برد. خواب دیدم كه حضرت به من فرمودند شفاى ‏شما پهلوى خواهرم است. بلند شدم با زنم آمدم قم.

 


وقتی که تصمیم گرفتم استعفا دهم
سالهاى اولى كه آمده بودم ‏نمى‏دانستم چطور نگهبانى بدهم از من مى‏پرسیدند چرا اینطور نگهبانى مى‏دهى من ‏هم كه بچه كشاورز بودم و به كشاورزى علاقه داشتم تصمیم گرفتم از حرم و آستانه ‏بیرون بروم و هیچ كس هم خبر نداشت ‏حتى به زن و بچه‏هایم هم نگفته بودم.
آستانه ‏مقدسه قطعه زمینى در محل میدان آزادگان فعلى به ما داده بود ولى چون بچه ‏مدرسه‏اى داشتیم و آنجا هم بیابانى بود به آنجا نرفتیم و خانه‏اى در خیابان ‏تولیددارو خریدیم. تصمیم خودم را گرفته بودم دلم مى‏خواست ‏به ده بروم؛ قطعه ‏زمینى با آب بخرم كشاورزى كنم و از اینجا هم استعفا بدهم. زمین آستانه را فروختم. خانه را هم براى فروش به بنگاه سپردم مشترى پیدا شد و رفت پول بیاورد.

شبى با وضو در حرم خوابیده بودم در عالم خواب دیدم آیة الله مرعشى در محراب‏ پشت قبر حضرت معصومه(س) هستند. بانوى بلند قامتى كه مقنعه به صورت داشت ودستكش هم در دستش بود به طرف حرم آمد من با لباس خدام، ما بین آن در بودم. ‏بانو به من رسید سلام کردم وپاسخ داد و فرمود: تو مى‏خواهى خانه مرا ترك كنى و بروى. نرو آینده ‏بچه‏هایت‏ خراب مى‏شود! گفتم: چشم خانم. در همان لحظه در ضریح باز شد و بانو داخل ‏ضریح رفت. از خواب بیدار شدم با چشمهاى گریان از حرم بیرون آمدم از فروش خانه ‏منصرف

شدم و تصمیم گرفتم در جوار بى بى بمانم .

من به یكى امیدى آمده‏ام و خدمتگزار بى‏بى شده‏ام. به این‏ امید كه فردا روز قیامت ‏حضرت معصومه(س) از ما شفاعت كند. دلم مى‏خواهد به ‏بى‏بى بگویم: بى‏بى جان!

هر كس به كسى نازد        ما هم به تو مى‏نازیم

-عبدالله افسا یکی دیگر از خادمان حرم می باشد.او می گوید: من اهل قم هستم اما اصالتا اصفهانى هستیم. اجدادم دراین شهر زراعت مى‏كردند. كار من هم كشاورزى بود. اما اوضاع كشاورزى چندان خوب نبود. خوب یادم هست ‏شب‏ عید فطر بود رفتم بالاى پشت ‏بام نماز شب عید فطر را خواندم، برخاستم نگاهم را به جانب مشهد دوختم و به ضامن آهو متوسل شدم. یا ضامن آهو خودت كار مرا درست كن!

چند روز بعد پیش یكى از آقایان كه با تولیت ارتباط داشت رفتم. به ‏او گفتم شما كار ما را درست كن هر كارى باشد انجام مى‏دهم. مى‏خواهم در حرم‏ بى‏بى كار كنم. با هم رفتیم پیش تولیت. آن آقا مرا به ابوالفضل، تولیت معرفى ‏كرد. او پس از پرسیدن چند سوال گفت:

تو استخدام شدى. من الان اسمت را در دفتر مى‏نویسم. حقوقت هم روزى سه تومان ‏است قبول؟ گفتم : بله.

با خوشحالى از اتاق تولیت‏ بیرون آمدم.

 


سفر مشهد
روزى یكى از آقایان به من گفت:مى‏خواهم تو را بفرستم مشهد.
خودش به دفتر آستانه رفته، شماره شناسنامه مرا گرفته بود. او برایم بلیط هواپیما تهیه كرد. رفتم تهران ظهر بود. نمازم را در فرودگاه خواندم و نهار خوردم. توى دلم به حضرت معصومه(س) گفتم:

خانم‏ جان مى‏خواهم خدمت ‏برادر شما بروم سلام شما را مى‏رسانم عنایتى بكن وقتى ‏به مشهد مى‏رسم هنوز آفتاب باشد تا بتوانم اول غسل كنم بعد به زیارت بروم. ساعت پرواز هواپیما 4 بعدازظهر بود. بعد از نماز و خوردن نهار در فرودگاه‏ مى‏گشتم دراین موقع افسرى مرا صدا زد وپرسید: از قم آمدی؟ بله.

- كجا میرى؟ مشهد.

- اسباب دارى؟ نه الان یك پرواز مشهد داریم برو سوار شو.

ساعت 2 بعدازظهر بود كه هواپیما در فرودگاه مشهد به زمین نشست. اول غسل كردم ‏بعد به زیارت آقا رفتم.

و اینگونه بود که درخواستم اجابت شد.

 

 

لال مادرزاد
یکی از کراماتی که در حرم دیده ام این است که: پیرزنى همراه با نوه نه ساله‏اش از زنجان به قم آمده بود. پدر ومادر دختر مرده بودند و او لال مادرزاد بود مادربزرگش فارسى بلد بود. كنارضریح رفت و گفت:
حضرت معصومه من نیامده‏ام زیارت، آمده‏ام این دختر را مداوا كنى. من تنها سرپرست او هستم. مى‏دانى با چه سختى به اینجا آمده‏ام اگر تو او را شفا ندهى ومن بمیرم معلوم نیست ‏سرنوشتش چه مى‏شود. بى‏بى‏ جان دخترم را شفا بده.

در همین موقع دخترك كه در كنار پیرزن بود، بلند شد و با زبان تركى مادربزرگش ‏را صدا كرد. پیرزن دخترك را در آغوش گرفت. آن دو را پیش تولیت آستانه بردند و تولیت ‏بیست هزار تومان پول به آن پیرزن داد و بلیط مسافرت برایشان تهیه ‏كرد و آن دو با خوشحالى به زنجان برگشتند.

 


توفیق خدمتگزارى
- رمضان ترابى توفیق خدمتگزاری خود را اینگونه بیان می کند: اهل ساوه هستم  و حدود 28 سال است ‏به عنوان خادم حرم حضرت معصومه(س) مشغول خدمت هستم. اولین بار كه با پدر و مادرم براى زیارت قبر بى‏بى به قم آمدیم، خیلى خوشحال بودم. حرم خیلى شلوغ بود. زن و مرد در حال زیارت بودند. دور ضریح مشغول زیارت شدم، نگاهى به قبر مطهر حضرت معصومه(س) انداختم و زیر لب گفتم:
- بى بى جان دلم مى‏خواد درآستانه استخدام بشوم و همین جا كار كنم، خودت كمكم كن.

ما در روستایمان كشاورزى داشتیم، كشاورزى درآمد زیادى نداشت. مدت زیادى نگذشت كه به وسیله یكى از آشنایان در حرم استخدام شدم. از ده به قم آمدم حدود شش ماه مستاجر بودم و خانه نداشتم. بالاخره تصمیم گرفتم خانه‏اى تهیه كنم به آبادى رفتم، تعدادى گوسفند كه داشتم فروختم و به قم برگشتم. مقدارى از لوازم منزل را فروختم، نه هزار تومان جمع شد. نه هزارتومان دیگرهم از بانك وام گرفتم. با این پول خانه كوچكى در خیابان هندیان خریدم. وقتی خانه را خریدم تعدادى از فامیل به دیدن ما آمدند؛ هیچ چیز درخانه نداشتیم، حبوبات، گوشت، خواروبار همه چیز تمام شده بود. كسى را هم نمى‏شناختم كه از او پول قرض بگیرم یا كاسبى كه در مغازه‏اش بروم و جنس نسیه بگیرم خیلى ناراحت ‏بودم نزدیك بود آبرویم برود. از خانه بیرون آمدم، با سرعت‏ خودم را به حرم رساندم كنار ضریح شلوغ بود مردم مرا هل مى‏دادند، خودم را به ایوان طلا رساندم رو به قبله نشستم و حضرت معصومه(س) را به پدر و مادرش قسم دادم:

- خانم جان، آبرویم درخطراست. كلى مهمان برایم آمده، هیچ چیز درخانه ندارم.

پس از گفتن این حرف از جا بلند شدم و به سمت ضریح رفتم. توى دلم مى‏گفتم خدایا به امید تو. ناگاه دیدم روحانى سیدى كه بلند بالا بود و محاسن زیادى داشت از سمت چپ به من نزدیك شد. بى‏اختیار سلام كردم. جوابم را داد و دستم را در دستش فشرد. مقدارى پول در دست من گذاشت و خیلى زود از آنجا دور شد. به خانه برگشتم. دوچرخه‏ام را برداشتم و خودم را به یك مغازه رساندم. همه چیز خریدم بعد ازآن همه خرید و پر شدن خورجین هنوز پول زیادى برایم باقى مانده بود این پول بركت زیادى داشت ‏به خانه برگشتم خورجین پر را به آشپزخانه بردم و خالى كردم، خانمم شگفت زده پرسید:شما كه پول نداشتى اینها را از كجا آوردى؟ نكند ضریح را زده باشى. می آیند دنبالتان پدرتان را درمى‏آورند! گفتم:

- به خدا قسم اینها را حضرت معصومه(س) داده، با بى‏بى درد دل مى‏كردم كنار ضریح بودم سیدى آمد و مقدارى پول به من داد.

آن روز گذشت ما به بركت آن پول تا چند ماه راحت ‏بودیم و من از حضرت معصومه(س) سپاسگزار بودم كه جلوى مهمانها سرافرازم نمود.

 


كرامات حضرت
در طول این سالها كرامات بسیار از بى‏بى دیده‏ام و خاطرات زیادى دارم. شب جمعه‏اى حدود ساعت ‏هفت مردى را دیدم كه دخترى را به دوش گرفته بود و به سمت ایوان آینه مى‏آمد. ایوان شلوغ بود، به مرد نزدیك شدم و گفتم:
- پدرجان دخترت را بذار زمین خودش داخل شود.مرد با حالت گریه گفت:

تو درد ما را نمى‏دانى این مریض شده و تمام بدنش فلج ‏شده، خواب دیدم به من گفتند او را ببر قم، حضرت معصومه(س) شفایش مى‏دهد. حال اگر شما مى‏دانید مرا راهنمایى كنید كه این دختر را جایى بگذارم تا خودم بتوانم زیارت كنم.

به مرد كمك كردم دختر را بردیم پایین پا كه آن موقع خیلى باریك بود، پاى او را به ضریح بستیم حدود ساعت هشت بود مرد رفت و مشغول زیارت شد. ساعت 5/1 شب من و چند نفر دیگر از خدام در رواق نشسته بودیم كه صداى جیغ بلندى را شنیدیم با عجله خودمان را به ضریح رساندیم دخترك شفا یافته بود از خوشحالى در حال گریه كردن بود و نمى‏دانست چه كار باید انجام بدهد. مردم دور او جمع شده بودند و دست و پایش را مى‏بوسیدند عده‏اى مى‏خواستند براى تبرك لباسهایش را پاره كنند اما ما جلوى آنها را گرفتیم همه مى‏خواستند بدانند چگونه شفا گرفته به دخترك گفتم: چطور شفا گرفتى؟

گفت: خواب بودم دو خانم آمدند یكى قد بلند و دیگرى قد كوتاه. خانم قد كوتاه به من گفت ‏خدا شما را شفا داده است ‏بلند شو. تو خوب شده‏اى. گفتم نمى‏توانم اما او اصرار كرد با حالت گریه دوباره گفتم نمى‏توانم بلند شوم. خانم قد كوتاه اصرار كرد. من از جاى خود بلند شدم و دیدم خوب شده‏ام. آن دو خانم از در پیش رو بیرون رفتند و غیب شدند.

 


خاطرات دوران خدمت در حرم
دو سه سالى از خدمتم گذشته بود كه گفتند فرح زن شاه مى‏خواهد براى زیارت به حرم بیاید. ماموران حرم را بستند تا كسى وارد نشود. فرح و همراهانش كه حدود سى زن بدون چادر بودند وارد شدند. ما به آنها چادر دادیم.
زمانى كه فرح داخل حرم و مسجد بالاسر شد مامورین ما را از اطراف ضریح دور كردند. فرح در مسجد بالاسر بود كه ناگهان لوستر بزرگ مسجد با صداى مهیبى بر زمین افتاد مامورین با سرعت ‏خود را به آنجا رساندند فكر كردند بمب گذارى شده، فرح و همراهانش در حرم پخش شدند ماموران لوستر را بازرسى كردند و فهمیدند زنجیر آن به مرور زمان پوسیده و زمانى كه آنها آمده‏اند این زنجیر پاره شده است.

 


پای سخن خادمی دیگر
- رضا حدادى خدمتگزار آستانه مقدسه حضرت فاطمه معصومه(س) هستم. كمى از كرامات حضرت معصومه(س) برایتان بگویم. من در طول‏ این سى سال خیلى چیزها دیده‏ام.
بیست و پنج ‏سال پیش پیرزنى از زنجان آمده بود که از دو پا فلج‏ بود.مى‏خواستیم نگذاریم داخل حرم برود ولى بالاخره گفتیم برود حرم شاید خبرى شود.او را فرستادیم و خودمان سرگرم صحبت‏ شدیم. پیرزن بر دوش پسرش بود. پسر او را به كنار ضریح برد.

مدتى بعد دیدیم پیرزن با پاهاى خودش به سمت ما آمد مرتب مى‏گفت: الله رحم الدى! الله رحم الدى! (خدا رحم كرد)

به طرف پیرزن رفتم و پرسیدم: چى شده مادر؟ خانوم مرا شفا داد.

 


توسل  خادم و عنایت بى بى
آقاى یوسف اسرافیلى، كه یكى از خادمین حرم مطهر است مى گوید:
«جلوى در ورودى ایوان طلا درصحن عتیق روى صندلى نشسته بودم كه دیدم یك روحانى آمد و سلام كرد و گفت:چند سالى است براى زیارت حضرت معصومه سلام الله علیها از تهران به قم مى آیم و مشكلى دارم. شما باید بین من و بى بى واسطه شوى و مشكل ما را به خانم معصومه (س) بگویى.

عرض كردم: من خادم حضرت و شما یك روحانى. بنابراین بهتر مى توانید از بى بى درخواست كنید.

گفت: چند ساعت است درحرم هستم و دنبال خادمى مى گردم كه بتوانم با او درد دل كنم.

من دست ایشان را گرفتم و كنار ضریح آوردم، عرض كردم: بى بى جان! ایشان مشكلى دارند و به من مراجعه كرده اند. من رو سیاه كه قابل نیستم، اما از شما تقاضا دارم كه مشكل ایشان را حل كنید.

دو هفته بعد از ماجرا، روحانى مزبور، به حرم آمد و از چند تن از خادمین سراغ مرا گرفتند. وقتى كه او را دیدم، درآغوشم گرفت و گفت: مشكلى كه داشتم و به خاطرآن درنوبت قبل به شما مراجعه كردم، بحمدالله برطرف شد پرسیدم:

فضیه چه بود؟ گفت:دخترى روى دست ما مانده بود كه از كمر فلج بود. تمام دكترها او را جواب كرده بودند. تا این كه به لطف بى بى شفا یافت و به همراه هیأتى به قم آمده است.

خادمین حضرت معصومه سلام الله علیها از آنها استقبال كردند و آن دختر در كمال صحت و سلامت همراه آنها بود.

ماجرعه ‏نوش قطره آبى زكوثریم
 از  امت رسول و محبان  حیدریم 
مدح و ثناى آل محمد شعار ماست
ما ریزه‏ خوار دختر موسى بن جعفریم

 

+ نوشته شده توسط عظیم جان ابادی در چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387 و ساعت 17:4 |
پناه بی پناهان

 

 

گنبد طلایی بارگاه حضرت معصومه علیهاالسلام کعبه دل عاشقان، ضریح مطهرش بوسه گاه دلسوختگان، ایوان های طلا و آیینه اش مأوای دلخستگان، صحن های با صفایش روضه رضوان خاص و عام و مساجد و رواق های مطهرش خلوتگه انس عارفان و گلدسته های سرفرازش رایت عشق و جهاد و شهادت و مجاهده است.

در جای جای این قطعه بهشتی روح و ریحان و نسیمی رحمانی است که بر جان هر زائرعارفی، حالتی روحانی می بخشد و سعادتمند آنانند که زیارت را باب معرفت به مقام و جلالت این بانوی بزرگوار توام سازند.

او را کریمه اهل بیت می خوانند چرا که هر کس دردی، بی درمان و غصه ای فراوان و بیماریِی، لاعلاج داشته باشد؛ رو به سوی حضرتش کرده و اوست که دست رد به سینه کسی نمی زند و به اذن خدا حاجات و درخواست نیازمندان را روا می فرماید.

خدام و مردم آن مکان مقدس بارها و بارها شاهد کرامات این کریمه اهل بیت بوده اند و نمونه هایی از آنها را در یاد دارند که در اینجا قصد داریم تعدادی از این کرامات را ذکر کنیم.

اگر در حین مطالعه این کرامات حالی ایجاد شد و با کریمه اهل بیت اتصال و ارتباطی ایجاد شد ما را نیز از دعای خیر خود محروم نکنید.

 


پروانه صفا
شب چهار شنبه بود و ماه با درخشش چشم اندازى در گوشه‏اى ازآسمان تمام رخ ایستاده بود. ستارگان ریز و درشت‏ بر بام شهر روی هم انباشته شده بودند. شهر با قامتى در هم و بر هم از شدت‏ گرمى هوا به خود مى‏پیچید. در دل شهر ستونهاى بر افراشته و گنبدهاى رنگارنگ به متانت و بزرگى همه عالم صبورانه ایستاده ‏بودند و تا دور دستها به استقبال دوستان و میهمانان خود مى‏شتافتند. باد گرم و سرگردانى در خیابانهاى شهر مى‏وزید.
صداى قرآن و نوحه و طبل و شیپور از ناى بلندگوهاى دور و نزدیك ‏تا بى‏نهایت مى‏رفت. زمینیان بر سر و سینه مى‏زدند و آسمانیان با چشمانى اشكبار نظاره مى‏كردند. هر تازه واردى ناخود آگاه سینه ‏در سوز و گذار مصیبت ‏سیدالشهداء مى‏نهاد. صداى زنجیرها كه ازپشت زخمی عزاداران بر مى‏خاست در میان فریادها و ناله‏ها گم ‏مى‏شد. سراسر كوچه‏ها و خیابانها را پرچم‏هاى سیاه كه اشعارحماسى و ایثار و شهادت رویشان نوشته بود پركرده بود. ساعت دو را نشان مى‏داد. اما شهر همچنان از جمعیت متلاطم بود.

دراین هنگام اتوبوسى در آن سوى رودخانه كنار پل، در موازات ‏حرم توقف كرد. مسافرین یكى یكى پیاده شدند و هر كدام به طرفى‏ رفتند. پروین و مادرش آخرین نفرى بودند كه پیاده شدند. ابتدا نفسى تازه كردند و بعد، مادر كیف بزرگ و چهار گوشى را از زمین ‏برداشت و گفت: بریم پروین.

و دخترك با چشمانى خواب آلود، تلوتلو خوران دنبالش براه ‏افتاد. هر قدمى كه بر مى‏داشت لب به اعتراض مى‏گشود و گاه‏ همانند بچه‏ها به چیزى بهانه مى‏كرد و مى‏ایستاد و با عصبانیت پا بر زمین مى‏كوبید و به مادر اعتراض مى‏كرد: مامان! خوابم میاد اا اه چرا بیدارم كردى؟

یا مى‏گفت: مامان با توام، مى‏خوام همین جا بخوابم رو همین ‏آسفالت.

و بى محابا روى زمین مى‏نشست: تو چرا به حرفهایم گوش نمى‏كنى، نگاه! جیغ مى‏كشم‏ها!

گاه قدرى آرام ‏تر مى‏شد و مى‏گفت: راستى‏ اینجا حرمه، نه؟ چقدر قشنگه ... آ آ آه، چقدر آدم تو خیابونه،اینا خواب ندارن؟ ... مامان جون، هواش گرمه، دارم مى‏پزم ...

از این حرفها و مادر به آرامى با لهجه غلیظ كرمانشاهى جوابش‏ را مى‏داد: جان مادر! الان مى‏خوام ببرمت مسافرخانه ... خیلى ‏خوابت میاد نه؟! ولى مادر نمى‏شه كه تو خیابون خوابید مردم به ‏آدم مى‏خندند. اینا اونجا رو نگاه اونجا مسافرخونه است... یواش ‏تر مادر مردم نگاه مون مى‏كنن، زشته. الان به دختر خوبم یه آب خنك مى‏دم كه گرما از تنش بیرون بره.

او با خوشرویى و نرمى با دخترش رفتار مى‏كرد تا این كه درنزدیكى حرم اتاقى اجاره كردند و دختر جوان غر و لند كنان خود را روى تخت انداخت و خوابید. او از روزى كه دچار بیمارى تشنج ‏اعصاب شده بود خیلى كم مى‏خوابید ولى براى كنترل تشنج او قرصهاى خواب آور و آرام بخش به او مى‏دادند.

آفتاب از سینه‏كش كوه خضر(كوهى در جنوب شرقى قم ) بالا رفته بود و با سوز بر زمین مى تابید. لكه‏هاى سپید ابر در پهنه آسمان ‏آبى ملایم و یكنواخت، به سویى نا معلومى مى‏دوید. گرد و غبارهمچنان صورت شهر را تار و كدر مى‏نمایاند.

جنب و جوش غریبى درشهر جریان داشت. مغازه‏ها بسته بود و بیرقهاى سیاه روى بام و تیر برق و دیوارها با نوازش باد فراز برمى‏داشت و تلوتلوخوران فرو مى‏افتاد. صداى دسته‏هاى عزادارى از دور و نزدیك به گوش مى‏رسید. پروین به ‏همراه مادرش از مسافرخانه خارج شدند. چشمان درشت و بیمار او یك دم قامت ‏حرم را مى‏كاوید و زیر لب چیزهایى مى‏گفت. زیر پلكش ‏فرو افتاده بود و دستانش بطور محسوسى مى‏لرزید. قامت او متمایل‏ به جلو بود و قدمهایش را مى‏كشید و صداى كفش سیاه و چرمى‏اش ‏توجه همگان را جلب مى‏كرد. مادر دستش را گرفته بود تا او نیفتد. وقتى وارد صحن شرقى حرم شدند پروین گفت: واى مامان! این همه آدمها، نیگاه! دارن سینه مى‏زنند. و خودش نیز شروع كرد به سینه زدن كه گاه ریتم ضربان دست او همراه با دستان سینه زن‏ عزادار نبود. دسته‏هاى عزادار گروه گروه و بدنبال هم وارد حرم ‏مى‏شدند علم‏ها و بیرقهاى بلند با پرچمهاى سبز و سرخ كه به‏ آرامى در دل آسمان پیچ و تاب مى‏خوردند و تصویر پرچمهاى عاشورا را در ذهن‏ها تداعى مى‏كرد.

صداى سینه ‏زنى‏ها و زنجیرها با همراهى طبل و سنج و شیپور وچكیدن قطره‏هاى اشك و ضجه عاشقانه، تصور خیالى عشق را مى‏زدود و باورها را در عشق حقیقى گره مى‏زد.

آنها به سختى از لابلاى جمعیت ‏كه از اول صبح در حرم و اطرافش اجتماع كرده بودند گذشتند و به‏ داخل حرم رفتند. زنان زوار همانند موج مى‏شكستند و خروشان بردیوار بارگاه مى‏كوبیدند و باز پس مى‏رفتند. و پروین و مادرش كه‏ گاه گرفتار فراز و فرود جمعیت مى‏شدند به كمك تعدادى از خواهران ‏به گوشه‏اى پناه بردند. دختر جوان به دیوار تكیه داد و با نگاهى عمیق به ضریح، كه زنان با ناله و زارى و فریاد، زیارتش‏ مى‏كردند نگاه مى‏كرد و گاهى سر بر مى‏داشت و به سقف حرم كه ‏با كاشى‏هاى معرق و آئینه، نماى دل انگیز و عرفانى را ترسیم ‏مى‏نمود نگاه مى‏كرد.

مادر میانسال او با صورتى كشیده و قامتى بلند كه پیرى زودرس‏ او را بیشتر از آنچه بود نشان مى‏داد. چشم به ضریح دوخته بود و به آرامى اشك مى‏ریخت و هر وقت كه صورتش را در میان انگشتان‏ بلند و لاغر خود فرو مى‏برد نفسش به شماره مى‏افتاد و قطره‏هاى‏ اشك از لاى انگشتان او تا سنگ‏ فرش حرم امتداد مى‏یافت. زوارهم هركدام با صدایى بلند و ریتم مختلف حرف دل خود را مى‏زدند:

-  بى ‏بى جون شهادت جدت رو تسلیت می گم.

- خانم روز شهادت امام سجاده، ترو جون این امام ...

- یا حضرت معصومه جون زینب كبرا ازت مى‏خوام كه ...

- می دونى خانم جون چند سالیه كه ...

- بى‏ بى معصومه، مریض‏ها التماس دعا دارند. اومدند كه ... نگذار دست‏ خالى...

پروین خسته شده بود. مادر او را روى زانوانش خواباند و او پاها را تا روى شكم جمع كرد و چیزى نگذشت كه به خواب رفت.

مادر صورت دختر را نوازش مى‏كرد و به زبان كردى اشعارى را زمزمه مى‏كرد گویا نوازش‏هاى مادرانه بود كه با صمیمیت ارائه ‏مى‏كرد. خانم جوانى كه كنارش نشسته بود یك دم از شلوغى و گرما گلایه مى‏كرد: هوف ... هوف چقدر گرمه، ... این همه آدم!؟

واقعا كه... و رو به مادر پروین كرد و ادامه داد: امان از دست مادرشوهرا، از تهرون گرفته ما رو آورده اینجا، گفت كه نذرى دارم.

هوف ... بهش گفتم مادر من بیرون پیش كامى جون مى‏مونم. گفت الا و بلا بایستى بیاى داخل. عروس خوبم و اداى مادر شوهرش را درمى‏آورد. حالا هم كه اومدم اینم اومدن من، گمش كردم نفسم‏ بند اومد. نمى‏دونم چیكار باید بكنم. آقامو بیرون تنها گذاشتم ‏نمى‏دونم چطور باید پیداش بكنم، آ آه و باز نفس‏هاى عمیقى ‏مى‏كشید و با دست‏ به خودش باد مى‏زد. بعد ادامه داد: مگه باید اومد داخل حرم تا نذر آدم قبول بشه، اونجورى نمیشه؟ نیگاه ترو خدا نیگاه و به جمعیت كه به طرف ضریح هجوم مى‏بردند اشاره كرد و مادر پروین تنها به حرفهایش گوش مى‏داد. خانم جوان آئینه‏اى ‏را از داخل كیفش در آورد و با آن صورتش را نگاه كرد و گفت: واى نیگاه صورتم چى‏ شده؟ و مادر پروین با بى میلى به صورتش‏ نگاه كرد ولى چیزى در صورتش ندیده بود. آه راستى خانم شما از كجا اومدید؟

مادر پروین كه با بى‏رغبتى گفت: از كرمانشاه.

اووه از كرمانشاه اومدید؟

و تن صدایش تغییر كرد و به دخترك كه هم چنان روى زانوى مادرش ‏خوابیده بود نگاه كرد. مریضه نه؟ او مدى اینجا كه به قول ‏مادرم دخیلش ببندى هان؟

- آره خانم.

- دخترت چند سالشه؟ خیلى ‏قشنگه ماشاءالله .

- هفده سالشه.

- چرا مریض شده؟

- چه مى‏دونم خانم از مدرسه اومد یه دفعه افتاد و تا حالا همینجور باقى ‏مونده.

- بمیرم الهى! ان شاءالله خوب میشه، دكتربردید؟

- آره خانم تا دلت ‏بخواد.

- آهان، من نمی دونم كلاس سوم یا چهارم ابتدایى بودم كه با مامانم اینا اومدم قم، مامانم مى‏گفت: مریض‏هاى لاعلاج اینجا شفا مى‏گیرند. خدا رو چه دیدى شاید دخترت همین ... اه اه اه نیگاه ‏مادر شوهرمه ترو خدا سر و وضعش رو ببین و با صدایى بلند او را صدا زد و خیزى برداشت و بى ‏خداحافظى رفت.

مادر پروین مدتى به ‏رفتار خانم جوان مى‏اندیشید. بعد سرش را روى ستون گذارد. در آن ‏سوى ستون صداى خانمى كه مصیبت‏ حضرت زینب را شروع كرده بود دوباره قلبش را متوجه كرد و به درستى گوش مى‏داد و صمیمانه اشك ‏مى‏ریخت. اشك از پس چشمانش به بیرون مى‏جهید و از زیر چانه‏اش‏ فرو مى‏افتاد. باز زخم دلش سرباز كرده بود و به آرامى با حضرت‏ معصومه(س) صحبت مى‏كرد: بى‏ بى جون خواستیم بریم مشهد ولى... ولى ‏بى زیارت تو ... صفایى نداشت... مى‏رفتیم پیش داداش غریبت تا دخترم رو... اینو بگم و به پروین نگاه كرد. شفا بده ... اومدیم... شما... شما هم وساطت كنید. .. جون زینب كبرا، بى‏ بى. جون‏ زهرا... نخواه دست‏ خالى... برگردیم. غرق در ترسیم‏هاى ذهنى‏اش ‏بود طورى صحبت مى‏كرد كه انگار حضرت معصومه در مقابل او نشسته ‏است. و بالاخره هق هق گریه‏اش بلند شد. پروین بیدار شد و دستى ‏به پیشانیش كشید و به همراه نفس عمیق نگاهى به اطراف انداخت و بعد با تبسم نویى به مادر نگاه كرد و به آرامى ‏گفت: مامان‏ تشنمه، احساس گرسنگى هم مى‏كنم. می رم آب بخورم ... و مادر كه ‏سر به ایوان نهاده بود با بستن پلكهایش به او اجازه داد كه ‏برود. در میان جمعیت ناپدید شد. مادرش لحظاتى در حال و هواى‏ خودش سیر كرد. به نا گاه متوجه شد كه پروین به تنهایى بیرون رفته. اخمى كرد و به فكش فشار آورد. دریافت كه دخترش با حال عادى بیرون رفت تا رفع تشنگى بكند. چشمانش ناباورانه به نقطه‏اى خیره شد و چند بار پلكها را محكم به هم زد. گویا چیزى در مغزش خطور كرده بود اما باور نداشت. قلبش به تندى مى‏زد و نفس را به كندى مى‏كشید. دلش بیقرار بود. بعد هاج و واج به دورش مى‏چرخید. نمى‏دانست‏ چكار بكند. لاى جمعیت، كنار حرم، درب ورودى همه جا را مى‏كاوید كه به ناگاه پروین را دید كه با صورتى گشاده و متبسم بطرفش‏ مى‏آید. او به آرامى قدمى به جلو برداشت. پروین رسید و گفت: مامان بیرون چقدر شلوغه، می دونى مامان یه عالمه آب خوردم توهم تشنته؟ مادر نا باورانه دو طرف بازویش را گرفت. و امتداد قد دختر را به درستى مى‏كاوید. دیگر لرزشى در دستان او مشاهده ‏نمى‏كرد. تلوتلو نمى‏خورد. حرفهایش آرام و صمیمى بود. و بوى‏ خوشى از او به مشام مى‏رسید. مادر بریده بریده گفت: پروین ... دخترم ... تو... تو... آره... آره دخترم تو شفا ... شفا گرفتى. .. واى خداى من.. . و صدایش را بلند كرد. گویا بى‏ اختیار فریاد مى‏زد... زهرا... یا فاطمه... خدایا شكرت... و پروین را در آغوش كشید. با فریادش، سكوت شكننده‏اى تا آن سوى صحن را در خود فرو برده‏ بود. و زن عاشقانه دخترش را مى‏بوسید. زنان زائر، آنها را درمیان گرفته و با اشك چشمان خود غبار غربت را از رخش‏ مى‏شستند...

اندكى بعد، صداى نقاره‏ها در میان یا حسین(ع) یا حسین(ع) عزاداران درهم آمیخت و سیلاب اشك از آسمان دل عاشقان جارى شد و قلبهاى ماتم زده در عشق به اهل‏ بیت استوارتر گردیده بود.

 


صیانت حوزه
مرحوم آیةالله العظمى حاج سید صدرالدین(ره) فرمودند: بعد از مرحوم آیةالله العظمى حائرى (ره) مدتى من زمام امور حوزه را به دست گرفتم و شهریه طلاب را عهده دار بودم، تا این كه یك ماه وجهى نرسید، مجبور شدیم قرض كنیم و شهریه را بدهیم، و ماه دوم هم به همین طریق، ولى ماه سوم دیگر جرأت نكردیم قرض كنیم.
جمعى از طلاب برای گرفتن شهریه به منزل من مراجعه و اظهار نیاز مى كردند و من در پاسخ گفتم چیزى در بساط نیست و مبلغ قابل توجهى نیز مقروض شده ام.

بعضى از طلاب گفتند: چه كنیم؟ نه در مدرسه امنیت داریم( با توجه به فشار خفقان دوران رضا خان) و نه مى توانیم به وطن باز گردیم، اگر این جا هم خرجى نداشته باشیم، دقیقاً توهین هایى كه دشمنان روحانیت مى كنند صادق مى شود و خلاصه طورى صحبت كردند كه من هم گریان شدم. گفتم: آقایان تشریف ببرید، ان شاء الله تا فردا براى شهریه كارى خواهم كرد.

آن ها رفتند و من تا شب فكر مى كردم، ولى نتیجه اى نگرفتم. سرانجام سحر برخاستم، تجدید وضو كردم، به حرم مطهر حضرت معصومه(س) مشرف شدم. حرم خلوت بود، بعد از اداى نماز صبح و مقداری تعقیب، با حالت ناراحتى شدیدى پاى ضریح مطهر رفتم، و با عصبانیت به حضرت معصومه عرض كردم: عمه جان این رسم میهمان نوازى نیست كه عده اى از طلاب در همسایگى شما، از گرسنگى جان بسپارند. اگر مى توانید اداره كنید بسم الله! و اگر توانش را ندارید، به برادر بزرگوارتان حضرت على بن موسى الرضا(ع) و یا به جد بزرگوارتان حضرت امیرالمؤمنین حواله فرمایید (یعنى حوزه علمیه از قم به مشهد یا نجف منتقل شود)، این را گفتم و با حالت قهر و عصبانیت از حرم بیرون آمدم و وارد اتاقى در بیت مرحوم آیةالله صدر، بین بیرونى و اندرونى شدم و نشستم. ناگهان دیدم در اتاق را مى زنند، گفتم: بفرمایید. در باز شد، كربلایى محمد(پیرمرد پیشخدمت) وارد شد و گفت: آقا یك نفر با كلاه شاپو و چمدانى در دست مى گوید: همین الان مى خواهم خدمت آقا برسم و وقت ندارم كه بعداً بیایم. من ترسیدم و گفتم: نمى دانم آقا از حرم آمده یا نه، حالا چه مى فرمایید؟

گفتم: بگو بیاید، بلكه راحتم كند. (چون صبح زود بود، كربلایى محمد خیال كرده بود كه مأمور دولت است و براى دستگیرى آقا آمده.)

كربلایى محمد برگشت، طولى نكشید كه مردى موقر و متشخص، با كلاه شاپو بر سر و چمدانى در دست وارد شد. چمدان را گوشه اتاق گذاشت، شاپو را از سر برداشت و سلام كرد. جواب دادم، جلو آمد و دستم را بوسید. سپس عذرخواهى كرد و گفت: ببخشید چون بد موقع خدمت شما شرفیاب شدم. همین الان كه ماشین ما بالاى گردنه سلام رسید و نگاهم به گنبد حضرت معصومه افتاد، ناگهان به فكرم رسید كه من با این ماشین كه آتش و باد است مسافرت مى كنم و هر ساعت برایم احتمال خطر هست. با خود گفتم؛ اگر پیش آمدى شود و بمیرم و اموالم تلف شود و دین خدا و سهم امام در گردنم بماند، چه خواهم كرد؟ (ظاهراً همان وقتى كه مرحوم آیةالله صدر به حضرت معصومه(س) عرض حاجت مى كرده، این فكر به ذهن آن مؤمن رسیده بود.)

وى افزود: لذا وقتى كه به قم رسیدیم، از راننده خواستم كه مقدارى در قم صبر كند تا مسافران به زیارت بروند و من هم خدمت شما برسم.

فرمود: اموالش را حساب كرد و مبلغ زیادى بدهكار شد. در چمدانش را باز كرد و به اندازه اى وجه پرداخت كه علاوه بر اداى قرض هاى گذشته و پرداخت شهریه آن ماه، تا یك سال شهریه را از آن پول با بركت پرداخت نمودم.

به حرم مشرف شدم و از حضرت معصومه(س) تشكر نمودم.

 التماس دعا

+ نوشته شده توسط عظیم جان ابادی در چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387 و ساعت 17:1 |
شفیعه روز جزا

« یكى از امتیازات بزرگى كه شهر عزیز قم دارد، این است كه بر گرد مضجع شریف یكى از برگزیدگان اهل ‏بیت‏علیهم السلام حضرت فاطمه معصومه ‏علیها السلام بنا شده است. » مقام معظم رهبرى

 


اجمالى از زندگى فاطمه معصومه علیها السلام
نام شریف آن بزرگوار، «فاطمه‏» و مشهورترین لقب ایشان «معصومه‏» است. پدر بزرگوارش، امام هفتم شیعیان حضرت موسى بن جعفرعلیه السلام و مادر مكرمه‏اش، حضرت نجمه خاتون‏علیها السلام است كه آن بانو، مادر امام هشتم حضرت على بن موسى الرضاعلیه السلام نیز است . ازاین‏ رو، حضرت معصومه (س) با حضرت رضاعلیهما السلام از یك مادر هستند.
ولادت آن حضرت در روز اول ذى‏القعده سال 173 ه . ق در مدینه منوره واقع شده است. دیرى نپایید كه در سنین كودكى، با مصیبت ‏شهادت پدر گرامى خود در حبس هارون در شهر بغداد مواجه شدند. از آن پس تحت مراقبت و تربیت ‏برادر بزرگوارش، حضرت على بن موسى الرضا(ع) بزرگ شدند. در سال 200 ه . ق در پى اصرار و تهدید مامون عباسى سفر تبعید گونه حضرت رضاعلیه السلام به مرو آغاز شد. آن حضرت بدون این‏ كه كسى از بستگان و اهل‏ بیت‏ خود را همراه ببرند راهى خراسان شدند.

یك سال پس از هجرت برادر، حضرت معصومه‏ علیها السلام به شوق دیدار برادر، همراه عده‏اى از برادران و برادرزادگان به سوى خراسان حركت نمودند و در هر شهر و محلى از سوى مردم مورد استقبال واقع مى‏شدند. این‏جا بود كه آن حضرت نیز همچون عمه بزرگوارشان حضرت زینب (‏س) پیام مظلومیت و غربت‏برادر گرامى‏شان را به مردم مؤمن و مسلمان مى‏رساندند و مخالفت‏ خود و اهل‏بیت‏ (ع) را با حكومت‏حیله‏گر بنى‏عباس اظهار مى‏فرمودند. بدین ترتیب، تا كاروان حضرت به شهر ساوه رسید، عده‏اى از مخالفین اهل ‏بیت‏(ع) كه از پشتیبانى مامورین حكومت‏ برخوردار بودند، سر راه را گرفتند و با همراهان حضرت وارد جنگ شدند. در نتیجه، تقریبا همه مردان كاروان به شهادت رسیدند، حتى بنا بر نقلى حضرت معصومه‏علیها السلام را نیز مسموم نمودند.

به هرحال، یا بر اثر اندوه و غم زیاد از این ماتم و یا بر اثر مسمومیت از زهر جفا، حضرت فاطمه معصومه‏ علیها السلام مریض شدند و از آن‏ جایى كه دیگر امكان ادامه راه به سوى خراسان ممكن نبود، قصد شهر قم را نموده و سؤال فرمودند: از این شهر (ساوه) تا «قم‏» چند فرسخ راه است؟ در پاسخ گفتند: ده فرسخ. فرمودند: مرا به شهر قم ببرید؛ زیرا از پدرم شنیدم كه مى‏فرمود: «شهر قم مركز شیعیان ما است.»

بزرگان شهر قم، وقتى از این خبر مسرت‏بخش مطلع شدند به استقبال آن حضرت شتافتند، و در حالى كه، «موسى بن خزرج‏» بزرگ خاندان «اشعرى‏» زمام ناقه آن حضرت را به دست گرفته بود، و عده فراوانى از مردم پیاده و سواره گرداگرد كجاوه حضرت در حركت‏ بودند. در روز 23 ربیع الاول سال 201 ه . ق حضرت وارد شهر مقدس قم شدند. سپس در محلى كه امروز «میدان میر» نامیده مى‏شود در جلوى منزل شخصى «موسى بن خزرج‏» شتر آن حضرت زانو زد و افتخار میزبانى حضرت نصیب او شد.

آن بزرگوار به مدت 17 روز در این شهر زندگى نمود و در این مدت، مشغول عبادت و راز و نیاز با پروردگار متعال بود.

هم‏اكنون محل عبادت آن حضرت حجره‏اى است در مدرسه ستیه به نام «بیت النور» كه محل زیارت ارادتمندان آن حضرت است.

سرانجام، آن بزرگ یادگار اهل‏بیت‏(ع) در روز دهم و یا دوازدهم ربیع الثانى سال 201 ه. ق، پیش از آن‏كه دیدگان مباركش به دیدار برادر روشن شود، در دیار غربت و با اندوه فراوان دیده از جهان فرو بست و شیعیان را در ماتم خود به سوگ نشاند. مردم قم با تجلیل فراوان پیكر پاكش را به سوى محلى به نام «باغ بابلان‏»، كه قبرستان خانوادگى اشعریون بود، تشییع و به خاك سپردند . پس از دفن حضرت معصومه‏ علیها السلام، "موسى بن خزرج" سایبانى از بوریا بر فراز قبر شریف ایشان قرار داد، تا این‏كه پس از سال‏ها حضرت زینب‏(س) دختر امام جواد(ع) اولین گنبد را بر فراز قبر شریف عمه بزرگوارشان بنا كرد و بدین سان، تربت پاك آن بانوى بزرگوار اسلام قبله ‏گاه قلوب ارادتمندان به اهل بیت‏ علیهم السلام و دارالشفاى دل سوختگان عاشق ولایت و امامت ‏شد.

 


فضایل و مناقب حضرت معصومه علیها السلام

 

الف. شرافت‏ خانوادگى
آن حضرت «بنت رسول‏الله‏صلى الله علیه وآله‏» و «بنت ولى‏الله‏» و «اخت ولى‏الله‏» و «عمة ولى‏الله‏» است و این امر خود سرچشمه سایر فضایل و كمالات معنوى و روحانى آن بزرگوار است.

 


ب. عالمه و محدثه اهل بیت علیهم السلام
یكى از والاترین عناوینى كه نشان ‏دهنده بلندى مرتبه علم و آشنایى كریمه اهل ‏بیت‏علیهم السلام با معارف بلند اسلام و مكتب حیات‏بخش تشیع است، محدثه بودن آن حضرت است. بزرگان علم حدیث، احادیث و روایات رسیده از آن   حضرت را قبول و به آن استناد مى‏نمایند؛ چرا كه آن حضرت جز از افراد مورد وثوق و اطمینان حدیث نقل نمى‏كند.

 

ج. معصومه
فاطمه معصومه كه خود پرورش یافته مكتب ائمه طاهرین‏ علیهم السلام و یادگار صاحبان آیه تطهیر است، نمونه عالى از طهارت و پاكى است ، ‏به حدى كه خاص و عام ایشان را "معصومه" لقب داده‏اند.

 

د. كریمه اهل بیت علیهم السلام
از دیر زمان آستان قدس فاطمى، منشا هزاران كرامت و عنایت ربانى بوده است. چه قلب‏هاى ناامیدى كه سرشار از امید به فضل و كرم الهى و چه دست‏هاى تهى كه سرشار از رحمت ربوبى؛ و چه انسان‏هاى بریده از همه جا و ناامید از همه كس، كه با دلى شاد و روحى پیوسته به ابدیت از درگاه پر فیض و كرم این كریمه اهل بیت‏علیهم السلام برگشته و براى خود نوعی زندگى براساس ایمان مستحكم به ولایت اولیاى حق بنا نهادند.

 

و. مقام شفاعت آن حضرت
از جمله كسانى كه به شفیعه بودنش در روایات و آثار دینى تصریح شده است، فاطمه معصومه‏ علیها السلام است. (1)

 

حضرت معصومه‏علیها السلام در روایات
امام صادق ‏علیه السلام فرمود: براى خدا حرمى است و آن مكه است، و براى رسول خدا صلى الله علیه وآله حرمى است و آن مدینه است، براى امیرالمؤمنین‏علیه السلام حرمى است و آن كوفه است و براى ما حرمى است و آن شهر قم است و به زودى زنى از فرزندان من در آنجا دفن خواهد شد كه نامش «فاطمه‏» است. هركس كه او را زیارت كند بهشت ‏بر او واجب خواهد شد(2)
امام جواد علیه السلام فرمود: كسی كه عمه ام را در قم زیارت كند پاداش او بهشت است. (3)

امام صادق (ع) : كسی كه آن خانم ( حضرت معصومه علیها السلام) را زیارت كند در حالی كه آگاه به شأن و منزلت ایشان باشد،  به بهشت می رود.(4)

امام رضا علیه السلام فرمود: هركس معصومه را در قم زیارت كند ، مانند كسی است كخ مرا زیارت كرده است.(5)

 


پی نوشت:
1- برگرفته و تلخیص است از كتاب زندگى‏نامه حضرت معصومه‏علیها السلام، انتشارات آستانه مقدسه قم.
2- البحار، ج 60، ص 216.

3- كامل الزیارة.

4- بحار الانوار، ج 48، ص 307.

5- ناسخ التواریخ، ج 3، ص 68.

+ نوشته شده توسط عظیم جان ابادی در چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387 و ساعت 17:0 |
زنان نام آور، زنان سخنور

 

حضرت معصومه(ع)    « -201  ه.ق »
فاطمه، دختر امام موسی کاظم (ع) و خواهر امام رضا (ع) از پرهیزگارترین زنان شیعه است . درباره علت و تاریخ شهرت این بانو به «معصومه» اظهار نظر قطعی دشوار است ، فقط می توان حدس زد که در آن زمان به این نام مشهور بوده است. ایشان درسال 201 ه.ق، یک سال پس از ورود امام رضا (ع) به مرو، برای دیدن برادرشان از مدینه به قصد مرو بیرون آمدند اما در بین راه و در شهر ساوه بیمار شدند؛ پرسیدند که بین ساوه و قم چقدر مسافت است و چون به ایشان گفتند ده فرسخ ، خدمتکار خود را فرمود تا او را به قم آورد و در قم خانه موسی بن خزرج بن سعد اشعری اقامت نمودند ، به روایت دیگر- و به نوشته حسن بن محمد بن حسن قمی در "تاریخ قم" ، به روایات صحیح- چون شبانگاه خبر به آل سعد رسید، موسی خزرج در همان شب از قم به قصد ساوه بیرون آمد تا ایشان را به قم دعوت کند او پس از دیدار حضرت و پذیرفتن دعوت وی، خود افسار شتر ایشان را گرفت و به منزل خویش در قم آورد ، حضرت پس از هفده روز اقامت در خانه موسی بن خزرج و در حالیکه بیمار بودند درگذشتند.

پیکرشان را غسل داده و کفن کردند ، موسی بن خزرج بر ایشان نماز خواند و در محلی که به نام «بابلان» موسوم بود دفن کردند. پس از دفن ، بر سر خاک این بانو سایبانی از حصیر برافراشتند تا آنکه زینب- که به نوشته تاریخ قم، دختر امام محمد تقی (ع) بود و پس از سال 256 ه.ق به قم آمد- به جای آن قبه ای بنا نهاد. از آن پس بسیاری از زنان و مردان علوی در اطراف مرقد ایشان دفن شدند. از همان روز نخست، آن مرقد زیارتگاه پیروان و دوستداران خاندان پیامبر (ص) بود و حتی در قرن سوم و چهارم نیز از شهرهای دیگر مانند ری برای زیارت بدانجا می رفته اند. بنای مرقد از 350 ه.ق به بعد تغییر تحولات فراوانی یافت. بسیاری از پادشاهان، امرا و بزرگان به گسترش مرقد و تجدید بنای آن همت گماشتند. در دوره صفویه و قاجاریه توجه فراوانی به بازسازی و گسترش فضای صحن ، حرم و تزیینات آن شد تا اینکه به صورت فعلی درآمد. امروزه آستانه حضرت معصومه (ع) پس از آستانه حضرت رضا (ع) معروفترین و بزرگترین زیارتگاه ایران است. روایت شده است که حضرت صادق (ع) به گروهی از مردم ری که به دیدنشان رفته بودند بشارت دفن یکی از نوادگانشان را به نام فاطمه در قم داد و در فضیلت زیارت مرقد آن بانو تأکید نمود. درباره عمر حضرت معصومه (ع) نیز روایات متفاوت است؛ سن ایشان را هیجده و بیشتر نیز نوشته اند.

نظر به اینکه پدرشان ،امام موسی کاظم (ع) در سال 179 ه.ق به دستور هارون الرشید دستگیر و زندانی شدند و چهار سال در زندان ماندند و همانجا به شهادت رسیدند و حضرت معصومه (ع) در سال 201 ه.ق از دنیا رفتند ، سن ایشان حداقل بیست دو سال بوده است.

آن حضرت از زنان عالم و محدث بود و روایات متعددی از طریق ایشان در کتب حدیث شیعه و اهل سنت آمده است.

+ نوشته شده توسط عظیم جان ابادی در چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387 و ساعت 16:58 |